الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
273
الغدير ( فارسي )
- كه نامهء على را برايش آورده بود - و اعيان شام در حضورش بودند . گفت : زمين مال خدا است و من خليفهء خدا هستم ، بنابر اين هر مقدار از مال خدا برگيرم حق من است و هر مقدار را كه واگذارم برايم روا است . صعصعه گفت : اين كه نبوده را ( يا آنچه را حق ندارى ) آرزو كنى از نادانى است معاويه ! گناه مورز . معاويه گفت : صعصعه ! سخنورى آموخته اى . گفت : دانستن از آموختن بود و هر كه نداند نادان باشد . معاويه گفت : تو خيلى احتياج دارى كه كيفر كارت را به تو بچشانم . گفت : اين از قدرت و اختيارت بيرون است و به ارادهء كسى است كه مرگ هيچ انسانى را چون اجلش فرا رسد به تأخير نمىاندازد . گفت : چه چيز مرا از آسيب رسانى به تو باز مىدارد ؟ گفت : همان كه ميان انسان و دلش مانع مىشود و آنها را از هم باز ميدارد . ( 1 ) گفت : شكمت چنان براى حرف گشاده و مايل گشته كه شكم ستور براى جو . صعصعه گفت : شكم كسى گشاده گشته كه سيرى ناپذير است و پيامبر بر او نفرين فرستاده . . . » ( 2 ) 79 - از صعصعه بن صوحان دربارهء معاويه پرسيدند ، گفت : با دنيا ساخت و دنيا خويشتن به وى آويخت . آخرت را تباه كرد و آن را بدور افكند . و با ريزه خواران خوان و با مرعوب شدگانش دمساز گشت . ( 3 ) 80 - ابو الفرج اصفهانى در كتاب « اغانى » مىنويسد : « احمد بن عبد العزيز جوهرى از قول عمر بن شبه از احمد بن معاويه از هيثم بن عدى چنين نقل مىكند كه » معاويه در دورهء خلافتش دو بار به حج رفت و سى قاطر همراه داشت كه زنان و كنيزانش سوار آن بودند . در يكى از دو سفر حجش ، مردى را ديد كه در مسجد الحرام نماز مىگزارد و دو پارچهء سفيد بر تن داشت . پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : شعبة بن غريض . ( 4 ) و او مردى يهودى بود . كسى را به دنبالش فرستاد . فرستادهء
--> ( 1 ) - اشاره به آيه اى است . ( 2 ) - مروج الذهب 2 / 79 + جمهرة الخطب 1 / 257 . ( 3 ) - تاريخ ابن عساكر 6 / 424 . ( 4 ) - در « اغانى » بدين صورت است لكن صحيح چنان است كه ابن حجر در « اصابه » نوشته : « سعنه » . و بجاى « غريض » « عريض » هم نوشته شده است .